تبلیغات
پی نوشت - کله شقی

کله شقی

جمعه 29 اردیبهشت 1396 05:08 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

دلم می‌خواست، رفتم و دیدمش. این رو به دل خودم مدیون بودم. فکر شکستن نظم و یکنواختی زندگی آدرنالینم رو بالا برده بود. بعد از چند سال یادم اومد که هنوزم آزادم و می‌توانم کارهای عجیبی را که دوستشان دارم، انجام دهم.

تنها رمز پیروزی، فکر نکردن بود. با روش کرگدنی رفتم پیشش. این روش کرگردنی روشی است که پدرم این حالت من را به وسیله‌اش توصیف می‌کند.

وقت برگشتن از ماموریت به راننده‌ی شرکت گفتم ما قبل از برگشت به تهران باید یک جای دیگر برویم. همکارانم که همه خانم بودند هم استقبال کردند این روزها همت خانم‌ها بلندتر است.

آب باریکه... آب باریکه...

جالب بود وقتی شیشه‌ی ماشین را پایین می‌کشیدیم تا آدرس بپرسیم، دهن باز نکرده می‌گفتند تیر چراغ برق را بگیرو برو.

راه خاکی بود کلی گوسفند دیدیم که با بره‌های خوشگلشان روی تپه‌های سر سبز می‌چریدند. گونه‌ای از پرنده در آن جا بود که تا به حال ندیده بودیم. زرد بودند و روی سرشان کاکل با مزه‌ای بود.

قرقرک... قرقرک...آخر چرا اینجا؟

tkby_20170507_154233.jpg

رسیدم و دیدم که چرا اینجا. چه حال خوبی داشتم.

اینانلو...اینانلو ...

چون آدمک زنجیر بر دست و پایم

از پنجه‌ی تقدیر من کی رهایم

پیدایش کردم. فروغی عزیزم را پیدا کردم. کلی خاطره آمد جلوی چشمم.

کاست آبیه.

بار اولی که توی ماشین مردی نشستم که بعدها همسرم شد. یادش بخیر، "مشتی ماشالله" گوش کردیم. راستش را بگویم این طوری نظرم را جلب کرد.

خاطرات روزهای دانشجویی. وقتی که دلم برای پدرم تنگ می‌شد و به یادش فروغی گوش می‌کردم. برای من اسم فروغی با اسم پدرم گره خورده.

Related image

کلی با فروغی و سنگ مزار گیتار شکلش عکس گرفتم. وقتی کسی حواسش نبود بوسش کردم و سبزه‌های بالای مزارش را دزدکی نوازش کردم شاید یک کمی از او را در خود داشته باشند. حس حماقت و خوشحالی را تواما داشتم. نگرانی کوچکی که به خاطر تحمیل این سفر به همکارانم داشتم با دیدن وجد و شادیشان منتفی شد. شیدای شیدا در آن محیط بکر از یک سو به سوی دیگر می‌رفتیم.

خوشحالم که جایش خوب است و به چیزهای قشنگی تبدیل شده. آخر ناراحت بودم که دق مرگش کردند.

به همسرم زنگ زدم و گفتم به مزار فروغی آمدم. با خنده گفت: آخر خانم فلانی را آوردی سر خاک فروغی؟؟؟ (دوستمان کمی مذهبی است) گفتم: خوب کردم، دلم خواست. او هم می‌خندید. آخر همسرم می‌داند چقدر دوستش دارم.

این گونه کله شقی‌های من سابقه‌ی طولانی دارند. بچه که بودم یک بار در مسیر مدرسه از بین شمشادها صدای بچه گربه شنیدم بچه‌ها را فرستادم پی کیسه؛ خودم هم رفتم داخل شمشادها بچه گربه را کشیدم بیرون و کردمش در کیسه‌ی پلاستیک. کیسه را سوراخ کردم و سر بچه گربه را بیرون کشیدم. گربه را با خودم به خانه بردم. عجب عملیاتی بود. پدرم کلی دعوایم کرد؛ بدش می‌آمد به گربه دست بزنیم. من و پدرم و گربه‌ها داستان‌ها داریم. من گربه‌ها را زیر راه پله قاییم می‌کردم و وقتی غرق نوازششان بودم سنگینیه نگاه پدرم را احساس می‌کردم؛ بر که می‌گشتم می‌دیدم دوباره دارد عصبانی نگاهم می‌کند.

حال این کارها، حال خوبی است. فروغی یا هر کس دیگری که دوستش داریم فرقی ندارد لذت در لحظه‌ای است که با سر می‌رویم سمتشان. خیلی کرگدنی؛ بدون فکر کردن.


آخرین ویرایش: جمعه 29 اردیبهشت 1396 05:26 ب.ظ

 
پنجشنبه 1 تیر 1396 11:18 ب.ظ
وقتی مرد دو تا از شاگردهای شوهرم گلوله کردند و رفتند یک مستند درست کردند از مراسمش و کلا درباره ی خودش، فقط چون می خواستند نمره بگیرند، بعدها آن مستند از بی بی سی هم پخش شد!!!

خوب کاری کردی به دیدنش رفتی!
Paris Mans
واجب شد مستندش را ببینم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.