تبلیغات
پی نوشت - میلان کوندرا

میلان کوندرا

جمعه 12 آذر 1395 02:59 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

چقدر این مرد، ویژه است. قبل از آن که خواندن کتاب هایش را شروع کنم، عکس‌هایش را دیدم. ساده بگویم دلم را برد. با آن سیگار برگش... دلم می­خواست وقتی تازه از پشت ماشین تایپش بلند شده باشد این عکس را از او گرفته باشند. آخر دکمه‌های پیراهن مردانه‌اش باز است. و لباس تی‌شرتش پیداست. بی‌اعصاب هم نگاه می‌کند. شاید در دلش می‌گوید این لعنتی‌ها از من چه می‌خواهند؟ شاید هم اصلا عکاس را نمی‌بیند و ذهنش در چیزهایی که نوشته، مانده است، یا نمانده و به چیزهایی که باید بنویسد فکر می‌کند.

Image result for milan kundera

عاشق کوندرا شدن مثل همه‌ی عاشق شدن‌هاست. در حال خاصی با او روبه‌رو می‌شوی، چند کلمه که برایت می‌گوید، صدای دیگران همهمه می‌شود ،پس زمینه می‌شود، شاید هم یک لحظه دستت را بگیرد. بار هستیش (سبکی تحمل ناپذیر هستی) این گونه است. مثل اولین باری است که دلت برای یکی می‌تپد و این تپش هرگز از خاطرت نخواهد رفت و هنوز آغاز راه است.

بعد بهتر است بی‌خبری‌اش را خواند، یک کم دست دست کردن و در دو دلی ماندن بعد از دیدار اول بد نیست. تب و تاب بعدش را زیاد می‌کند. یک کم آمارش را می‌گیری، می‌فهمی که این چک، در فرانسه چه می‌کند. می‌فهمی این نی را هم از نیستانش بریدند.

با عشق‌های خنده‌دار و کتاب خنده و فراموشی‌اش انگار به تو زنگ می‌زند، یا نامه‌ می‌دهد. اگر ترجمه‌ی فارسییشان را بخوانی انگار حرف‌هایش را با یک واسط برایت ‌فرستاده که نصف حرف‌هایش را سانسور می‌کند؛ واقعیت این است که از 7 فصل هر دو کتاب 3 فصلشان بریده شده و کتاب‌های ترجمه شده، 4 فصله هستند؛ از آن 4 فصل هم دوباره بخشیش به سه نقطه تبدیل شده. ولی اگر زبان دیگری نمی‌دانید، چاره‌ای نیست، پیام را نصفه نیمه تحویل خواهید گرفت.

اما اوج رابطه، لحظه‌ی وصال، ... جاودانگی است. بعد از خواندنش دلم می‌خواست به او بگویم، لعنتی تو چرا اینقدر خوب و راحتی؟ تو خودت سبکی تحمل ناپذیری که البته من مشتاقانه تحملش می‌کنم.

بعد از جاودانگی باید آهستگی، جشن بی‌معنایی و سپس هویتش را به همین ترتیبی که گفتم خواند، انگار بین کتاب آخر و عشق‌های خنده‌دار یک رابطه‌ای است.

این مرد افکارش سیال است. یعنی آن قدر راحت از این سو به آن سو می‌رود که نهایت ندارد. تحت اثر یک تنش برشی هر چند هم که کوچک باشد، بی وقفه تغییر شکل می‌دهد. به شکل کاسه‌ی سرت در می‌آید یا از طریق سرخ رگ و سیاه رگت راه میافتد و کل بدنت را می‌گیرد؛ از قلبت در می‌آید و دوباره به آن فرو می‌رود.

همه‌ی حرف‌هایش را می‌شود فهمید. همه‌ی همه‌اش را. کوندرا شبیه فیلسوف‌ها فسلسفه نمی‌بافد اما احتمال دارد فیلسوف باشد. آدم­ها را می­فهمد، مثل یک جامعه‌شناس یا روانشناس؛ اما نباید به او چیزی را چسباند فکر نکنم آن‌ مردی که داشت سیگار برگ می‌کشید از این کار خوشش بیاید و اصلا اهل این حرف‌ها باشد. شاید برداشتم از مکالمه‌ی گوته و همینگوی در جاودانگی مرا به این نتیجه رسانده است. راستش در جایی خواندم که حتی اجازه نمی‌دهد کارهایش را تئاتر کنند.

اما راجع به نحوه‌ی نگارشش می‌توانم بگویم آن‌ها را مثل قطعات موسیقی می­نویسد. بالا می‌رود و پایین می‌آید، کند و گاهی پرشتاب می‌شود. یک جا محکم ضربه می‌زند گاهی هم آنقدر آرام می‌نوازد که برای شنیدنش باید سراپا گوش باشی. بازگشت یا تکرار هم دارد که بر4 قسم هستند:

  1. به وضوح یک متن را دو باره تکرار  می‌کند.
  2. متن را دوباره می‌نویسد اما با کمی تغییر (گام بالا یا پایین‌تر).
  3. مجبورت می‌کند یک قسمت را دوباره بخوانی.
  4. یک متن متفاوت می‌خوانی و به یاد یک قسمتی که قبلا خواندی می‌افتی.

راجع به سومی خیلی هم زرنگ است چند بار گفته که اگر حتی یک سطر از کتابم را نخوانی آن را نخواهی فهمید. این حرف مثل یک دستورالعمل است. یک جاهایی مجبور می‌شوی تکرار کنی، آن هم چند بار که یک وقت خدایی نکرده کتاب از کفت نرود.

حرف‌هایی را هم که فهمیدنش یک کم سخت است مثل یک معلم خوب بارها به بیان‌های دیگر برایتان بازگو می‌کند تا شیر فهم شوید ولی کلمه‌ی معلم را برای کوندرا دوست ندارم، آخر معلم خودش را بالاتر از شاگرد می‌داند اما کوندرا هرگز این گونه نیست. او دوست است از جشن بی‌معنایی‌اش فهمیدم که هیچ جیز را مقدس‌تر از دوستی نمی‌داند او چند بار از سه تفنگدار هم می‌گوید؛ بی‌شک دوستی را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد.

کوندرا همان گونه که با دوست پروفسورش در کتاب جاودانگی حرف می‌زند مرا هم مخاطب قرار داده و می‌گذارد راجع به خودش هم فکر کنم. او در آثارش هیچ یک از آدم‌ها را پست، بد یا هر چیز دیگر نشمرده و فکر می‌کنم اصلا این چیزها برایش مهم نیست، همه چیز را همان‌طور که هست می‌پذیرد و داخلش می‌شود یا دورش را می‌گیرد، بی‌قید است و بی قیدیش را دارد به من هم وا می‌دهد، گفتم که سیال است.

جاودانگیش کلا تصادفی و  بسیار راحت است. کاملا پیداست خودش را به هیج چیز خاصی مقید نکرده. کل رمان مثل خانه‌ی قمر خانم است. این می‌آید آن می‌رود هر کس برای دل خودش در صفحه‌های رمان جولان می‌دهد. خودش هم مثل بقیه آن وسط‌ها چرخ می‌زند، انگار اثر بال پروانه‌ را مجسم کرده.

کتاب‌های کوندرا بعد فیزیکی!! قویی دارند اما صادقانه بگویم جنبه‌ی فیزیکی!!! کتاب اصلا ایجاد ناراحتی نمی‌کند و مثل بقیه‌ی قسمت‌هایش تاثیرگذار  است. اصلا نمی‌شود به آن اروتیک گفت، خیلی فرق می‌کند.

با این اوصاف، نوشته‌های کوندرا روان و قابل فهمند، فکر کنم این کتاب‌ها و باقی آثارش را که هنوز نخواندمشان را چند بار دیگر هم خواهم خواند اما تا اینجایش هم کوندرا کار خودش را کرده است.

 
برچسب‌ها: میلان کوندرا ، رومان ، milan kundera ، ادبیات چک ، جاودانگی ، بار هستی ،
آخرین ویرایش: جمعه 29 اردیبهشت 1396 05:21 ب.ظ

 
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396 07:58 ب.ظ
کوندرا از آن دست نویسندگانی است که در ایران خیلی محبوب شد، یادم است یک موقعی توی دانشکده کتابهایش دست همه بود، اما به نظرم آنقدر سانسوری هایش زیاد بود که بعد از مدتی خیلی ها را دلزده کرد.
با مداد جان موافقم، قلمتان را می پسندم
Paris Mans
کتاب‌هایش آدم را معتاد می‌کند. من هم‌ اکنون در ترکم
شنبه 25 دی 1395 03:12 ب.ظ
عالی است.
کاش من این را نوشته بودم.
Paris Mans
تعریفتان بسیار چسبید. از آن تعریف‌های اساسی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.