تبلیغات
پی نوشت

افی بریست تئودور فونتانه

یکشنبه 21 خرداد 1396 12:30 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

معمولا عادت ندارم کاری را نصفه نیمه رها کنم اما این یکی دیگر شورش را درآورده بود.

البته این قضاوت فعلی من در شرایط موجود است و احتمالا سریال بی‌قید و بندی (shameless) که هم زمان با خواندن کتاب مشغول دیدینش بودم هم بی تاثیر نبوده.

ترجمه‌ی آقای جمالی مشکلی ندارد و خوب است؛ متن کتاب کمی سنگین است که با خواندن دو - سه فصل به آن عادت می‌کنید؛ اما مشکل جای دیگری است.

از نظر من موضوع بد و نحوه‌ی بیان آن، از آن هم بدتر است. من هیچ حسی بین افی و کرامپاس احساس نکردم که ارزش خراب کردن یک رابطه‌ی زناشویی حتی در سطح متوسط را داشته باشد. انگار فونتانه هیچ حسی به هنگام نوشتنش نداشته. شاید اگر شخصی در جایگاه همسر کرامپاس از نظر عاطفی وابسته‌ی فرد دیگری می‌شد می‌توانستم درکش کنم اما در سناریوی فعلی هیچ تب و تابی احساس نکردم.

از آن بدتر وقتی است که می‌خواهد به افراد مختلف در داستان شک کنی که شاید این آدم فرد مورد نظر باشد که بیش‌تر اعصاب خرد کن است تا سوال برانگیز.

در مقدمه‌ی کتاب نوشته بود که این کتاب در کنار آنا کارنینیا و مادام بواری قرار دارد که من هیچ کدام را نخوانده‌ام اما فیلم آنا کارنینا به کارگردانی جو رایت را 3 بار دیده‌ام که بسیار هم تاثیرگذار بود؛ چیزی که افی بریست نبود.

دیگر حتی نمی‌توان یک صفحه بیشتر بخوانم و خواندش را هم توصیه نمی‌کنم. برای رساندن خودم به صفحات میانی چند کتاب را هم زمان شروع کردم که بعضی‌هایشان تمام شدند اما این یکی را تمام نمی‌کنم.


برچسب‌ها: افی بریست ، آنا کارنینا ، مادام بوآری ، تئودور فونتانه ،
آخرین ویرایش: جمعه 2 تیر 1396 01:06 ب.ظ

 

و اما کافکا

جمعه 5 خرداد 1396 03:59 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

درود بر رفیق نامردی که به جای آتش زدن به آثارش، همه‌یشان را زد زیر بغل و برد چاپشان کرد.

شاید درست نباش که با خواندن دو یا سه اثر راجع به نویسنده‌ای نطق کرد اما کافکا فرق می‌کند؛ چند قصه‌ی کوتاه برای شناختش و افتادن در گرداب خیالاتش کافی است.

کافکا برای من از هرابال و کوندرا شروع شد.

خواندن داستان‌های این آقا سرگیجه آور است و نوعی جنون دارد.

گاهی با نفس حبس شده و گاهی با چشمان از تعجب گرد شده.

آخر یارو سوسک شده بود. شوخی نیست مثل وقت‌هایی نیست که می‌گن خدا سوسکت کنه. هیچ جادویی نیست؛ سوسک، یک سوسک بزرگ واقعی. چندش آور است.

شاید خواب توصیف به جایی باشد. چیزهای عجیب تماما رنگی.

خلاصه‌ی داستان‌های کافکا مسخ است و هیچ جادویی در کار نیست؛ برای بیدار شدن هیچ زنگی به صدا در نمی‌آید. من امتحان کردم، هرچقدر ورق بزنی جایی را پیدا نمی‌کنید که به وهم بودن داستان اشاره کند. طرف واقعا میمون است و دارد به فرهنگستان نامه می‌نویسد. همه‌ی قصه‌هایش در این فضاها می‌چرخند.

در اول هر قصه مغزتان مقاومت می‌کند اما در نهایت محکوم به پذیرش هستید. شما هم در معادله می‌نشینید.

این که چرا نمی‌خواسته داستان‌هایش چاپ شوند را نمی‌دانم شاید خجالتی بوده یا اعتماد به نفس نداشته ولی قصه‌هایش همان جورند که من دوست دارم مثل جواهر نه از آن‌ها که برق برق می‌زنند و پر از برلیانند؛ از آن‌هایی هم نیست که پر پیچ و خمند؛ قصه‌های کافکا مانند یک انگشتر ساده‌اند که فقط یک تخم الماس ساده و درخشان رویش قرار دارد و در شفافیت خیره کننده‌اش می‌توان دنیا را دید.


برچسب‌ها: کافکا ، مسخ ،
آخرین ویرایش: جمعه 5 خرداد 1396 04:02 ب.ظ

 

کله شقی

جمعه 29 اردیبهشت 1396 05:08 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

دلم می‌خواست، رفتم و دیدمش. این رو به دل خودم مدیون بودم. فکر شکستن نظم و یکنواختی زندگی آدرنالینم رو بالا برده بود. بعد از چند سال یادم اومد که هنوزم آزادم و می‌توانم کارهای عجیبی را که دوستشان دارم، انجام دهم.

تنها رمز پیروزی، فکر نکردن بود. با روش کرگدنی رفتم پیشش. این روش کرگردنی روشی است که پدرم این حالت من را به وسیله‌اش توصیف می‌کند.

وقت برگشتن از ماموریت به راننده‌ی شرکت گفتم ما قبل از برگشت به تهران باید یک جای دیگر برویم. همکارانم که همه خانم بودند هم استقبال کردند این روزها همت خانم‌ها بلندتر است.

آب باریکه... آب باریکه...

جالب بود وقتی شیشه‌ی ماشین را پایین می‌کشیدیم تا آدرس بپرسیم، دهن باز نکرده می‌گفتند تیر چراغ برق را بگیرو برو.

راه خاکی بود کلی گوسفند دیدیم که با بره‌های خوشگلشان روی تپه‌های سر سبز می‌چریدند. گونه‌ای از پرنده در آن جا بود که تا به حال ندیده بودیم. زرد بودند و روی سرشان کاکل با مزه‌ای بود.

قرقرک... قرقرک...آخر چرا اینجا؟

tkby_20170507_154233.jpg

رسیدم و دیدم که چرا اینجا. چه حال خوبی داشتم.

اینانلو...اینانلو ...

چون آدمک زنجیر بر دست و پایم

از پنجه‌ی تقدیر من کی رهایم

پیدایش کردم. فروغی عزیزم را پیدا کردم. کلی خاطره آمد جلوی چشمم.

کاست آبیه.

بار اولی که توی ماشین مردی نشستم که بعدها همسرم شد. یادش بخیر، "مشتی ماشالله" گوش کردیم. راستش را بگویم این طوری نظرم را جلب کرد.

خاطرات روزهای دانشجویی. وقتی که دلم برای پدرم تنگ می‌شد و به یادش فروغی گوش می‌کردم. برای من اسم فروغی با اسم پدرم گره خورده.

Related image

کلی با فروغی و سنگ مزار گیتار شکلش عکس گرفتم. وقتی کسی حواسش نبود بوسش کردم و سبزه‌های بالای مزارش را دزدکی نوازش کردم شاید یک کمی از او را در خود داشته باشند. حس حماقت و خوشحالی را تواما داشتم. نگرانی کوچکی که به خاطر تحمیل این سفر به همکارانم داشتم با دیدن وجد و شادیشان منتفی شد. شیدای شیدا در آن محیط بکر از یک سو به سوی دیگر می‌رفتیم.

خوشحالم که جایش خوب است و به چیزهای قشنگی تبدیل شده. آخر ناراحت بودم که دق مرگش کردند.

به همسرم زنگ زدم و گفتم به مزار فروغی آمدم. با خنده گفت: آخر خانم فلانی را آوردی سر خاک فروغی؟؟؟ (دوستمان کمی مذهبی است) گفتم: خوب کردم، دلم خواست. او هم می‌خندید. آخر همسرم می‌داند چقدر دوستش دارم.

این گونه کله شقی‌های من سابقه‌ی طولانی دارند. بچه که بودم یک بار در مسیر مدرسه از بین شمشادها صدای بچه گربه شنیدم بچه‌ها را فرستادم پی کیسه؛ خودم هم رفتم داخل شمشادها بچه گربه را کشیدم بیرون و کردمش در کیسه‌ی پلاستیک. کیسه را سوراخ کردم و سر بچه گربه را بیرون کشیدم. گربه را با خودم به خانه بردم. عجب عملیاتی بود. پدرم کلی دعوایم کرد؛ بدش می‌آمد به گربه دست بزنیم. من و پدرم و گربه‌ها داستان‌ها داریم. من گربه‌ها را زیر راه پله قاییم می‌کردم و وقتی غرق نوازششان بودم سنگینیه نگاه پدرم را احساس می‌کردم؛ بر که می‌گشتم می‌دیدم دوباره دارد عصبانی نگاهم می‌کند.

حال این کارها، حال خوبی است. فروغی یا هر کس دیگری که دوستش داریم فرقی ندارد لذت در لحظه‌ای است که با سر می‌رویم سمتشان. خیلی کرگدنی؛ بدون فکر کردن.


آخرین ویرایش: جمعه 29 اردیبهشت 1396 05:26 ب.ظ

 

جرمی برت

شنبه 26 فروردین 1396 05:40 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

چهار بار بانوی زیبای من را دیده‌ام؛ چهار بار؛ اما نفهمیدیم.

چطورش را نمی‌دانم. شاید چون خیلی تغییر کرده بود. فردی عاشق بی‌نوای الیزا؛ مرد جوان، شیک و فوق‌العاده جذابی که با آن کلاه سیلندری قابل توجهش عاشق بازی در می‌آورد، آنقدر عوض شده بود که شناختنش غیر ممکن بود. من کاملا گیج شدم مکبث، شاید، هملت، خیلی اما فردی اصلا.

Image result for jeremy brett my fair lady

شاید علت گیجی من این است که وقتی کودک بودم او را در سنین میانسالی و وقتی بزرگ شدم جوانیش را دیدم. شرلوک هولمز از کودکی برای من نماد هوش محض بوده. وقتی سریالش پخش می‌شد آنقدر بچه بودم که از قصه‌هایش هیچ چیز یادم نیست به جز خودش.

تصویری که به لطف صدا و سیما در ذهن من و خیلی‌های دیگر باقی مانده صرفا به بعد روشن شخصیت هولمز خلاصه می‌شود.

اخیرا به سرم زد و نسخه‌ی اصلی این سریال را تهیه و مشاهده کردم؛ اینجا بود که تاریکی شخصیت هولمز برای من روشن شد.

شرلوک به طرز جذابی به مورفین، تریاک و کوکایین معتاد است و در میز کارش یک سرنگ تزریق دارد؛ مثل دودکش دود می‌کند و صبح که از خواب بلند می‌شود؛ در تاریکی کورمال کورمال پی سیگارش می‌گردد. ادب کم دارد و به شدت افسرده و زن گریز است. اگر ذهنش درگیر حل مساله‌ای نباشد زانوهایش را در شکمش جمع می‌کند و غمباد می‌گیرد. او عاشق واتسون است و بی‌اندازه نسبت به او محبت دارد. او همه را واله‌ی خودش می‌کند.

البته هولمز نه؛ جرمی برت واله‌ات می‌کند. خیلی‌ها هولمز بوده‌اند اما روح هولمز، برت است.

هیچ کس نمی‌تواند مثل جرمی زیر برچسب "سیگار کشیدن در این مکان به شدت ممنوع است" بنشیند و چنان پوک عمیقی به سیگار بزند که هوس سیگاری شدن به سر شما هم بزند.


Image result for jeremy brett smoking

برت روزی 60  نخ سیگار می‌کشیده. در سکانسی از فیلم وقتی به اتفاق واتسون در یک محل کوهستانی نشسته به او می‌گوید: "واتسون این هوای خوب مرا می‌کشد". با مصرف روزانه 3 پاکت سیگار اگر هوای سالم هولمز را یکبار بکشد، برت را سه بار خواهد کشت.

برت بارها در مصاحبه‌اش می‌گوید از هولمز خیلی فاصله دارد شاید بیش‌تر شبیه به فردی باشد. او در جای دیگر می‌گوید برای ایفای نقش هولمز اول از خودش خالی شده و مثل یک مایع درون هولمز رسوخ کرده. در مصاحبه‌ای می‌گوید، پس از یکی از اجراهایش دختر کونان دویل به سراغش آمده و به او گفته "تو هولمز کودکی‌هایم هستی".

در اکثر مواقع این شک وجود دارد که تشابه شخصیتی بازیگر و شخصیت قصه علت موفقیت در بازی است. اما برت صادق است. وقتی می‌گوید هیچ شباهتی با هولمز ندارد راست می‌گوید؛ برت فقط بازیگر نابغه‌ای است. او بارها تاکید می‌کند که نه تنها بین او و هولمز شباهتی وجود ندارد بلکه هیچ چیزی هم از او یاد نگرفته.

Image result for jeremy brett


برت باهوش و جسور بوده و قلب مهربانی داشته. او به خاطر بازیگری نام خانوادگیش را از دست داد و ترد شد. بعد از چهار سال پدرش حاضر شد او را ببیند. برت می‌گفت آقای کلنل اصلا او را نشناخته بلکه فقط چکمه‌های خودش را شناخته که پای پسرش بوده. برت عاشق شده؛ ازدواج کرده و صاحب یک پسر شده و بعد از چهار سال از همسرش جدا شده به او گفته عاشق مرد دیگری شده.(عاشق آن قسمت از هولمز هستم که با برادر همسر سابقش دانیال ماسی روبه رو می‌شود؛ می‌خواهند همدیگر را بکشند.). بعد از آن هم با گری باند و پائول شنار رابطه‌ی احساس عمیقی داشته اما در نهایت دوباره ازدواج کرده؛ با ژوان سالیوان. سالیوان را می‌پرستیده و بچه‌های او را مثل بچه‌های خودش می‌دانسته.

مرگ سالیوان برت را نابود کرد. حین فیلم برداری قسمت آخر از فصل دوم، همسرش به علت سرطان می‌میرد. برت می‌گوید تا نفس آخرش امید داشتم. او تا چند سال در هیچ فیلمی بازی نمی‌کند. بیماری دو قطبیش اوت می‌کند و چندین بار در بیمارستان روانی بستری می‌شود. اثر تمام این‌ها را می‌توان از فصل چهارم به بعد در ظاهرش دید. برت زیر و رو شده اما بعضی چیزها هیچ وقت بد نمی‌شوند.

جدای از این‌ها برت شخصیت عجیبی داشته. از دکمه‌ی لباسش گل سرخ آویزان می‌کرده. حتی یک گوشواره به یکی از گوش‌هایش انداخته بوده و وقتی مجری به او می‌گوید داستان گوشواره چیست؟ با هیجان می‌گوید نزدیک کریسمس در حوالی خانه‌اش پیدایش کرده و به عنوان کادوی کریسمس مصادره‌اش نموده. فکر می‌کنم بعضی از کارهای عجیبش را می‌شود در حین ایفای نقش هولمز دید که به احتمال زیاد ابداع خودش است. استناد می‌کنم به حرف دختر دویل که با وجود تسلط به نوشته‌های پدرش از کارهای برت در شگفت بوده اما گویا برت در صحبتی که با او داشته، تمام حرکاتش را برداشتی از کتاب دانسته، که این نشان از تواضع او دارد. من هم کتاب را خوانده‌ام این‌ها فقط می‌تواند کار خودش باشد.

Image result for jeremy brett stretch


آخر همیشه این طور بوده که کتاب‌ها از از فیلم‌ها جذاب‌تر بوده‌اند و نویسنده‌ها به کمک ذهن نامحدود مخاطب شخصیت‌های جالب‌تری می‌ساختند. تا جایی که به هولمز و برت می‌رسد. جایی فرای تخیل خواننده. برت برای همیشه آب پاکی را روی دسته همه ریخته است. هولمز بعد از او تقلید است.

برت در مصاحبه‌ای می‌گوید هولمز باهوش است و او باید ادای یک آدم نابغه را در می‌آورده اما من فکر می‌کنم شاید بشود به نحو باور پذیری ادای یک دزد، عاشق، یا قاتل را در آورد ولی برای ایفای نقش یک نابغه باید نابغه بود.

برت کاری کرده که همه باور کنند هولمز وجود خارجی دارد. گویا در یکی از نظر سنجی‌های انجام شده درهمان سال‌های اکران سریال، هولمز در کنار هیتلر و چرچیل از شناخته شده‌ترین اشخاص در 100 گذشته بوده و این کار برت است.

برت می‌گوید، وقتی در اولین اجراهای زنده‌ی ماجراهای شرلوک هولمز بچه‌ها را بین تماشاچیان دیده شگفت زده شده؛ آن‌ها فکر می‌کردند هولمز قهرمان است مثل بت من و سوپر من. فرق پوآرو و هولمز در همین است. داستان‌های آگاتا کریستی کم‌نظیر هستند اما این شخصیت هولمز است که به مرحمت برت ماندگار شده.



Related image

با همه‌ی این‌ها، دوستداران او ناراحتند که چرا برت هیچ وقت جایزه‌ای نگرفته یا برایش پلاک آبی صادر نکرده‌اند. برای هولمز که مهم نبود چیزی به اسمش تمام شود، فکر کنم برت هم این گونه بوده. به هر حال جرمی برت از آن‌هاست که  تاریخ انقضا ندارند؛ او نامیراست و سایه‌اش روی سر تمام کسانی‌ است که می‌خواهند نقش او را بازی کنند؛ با جایزه یا بی‌جایزه.

 

4
برچسب‌ها: جرمی برت ، شرلوک هولمز ، سریال ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 فروردین 1396 12:01 ب.ظ

 

بهومیل هرابال

چهارشنبه 4 اسفند 1395 09:16 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

این فیلم‌ها را دیده‌اید که یک کاخ متروکه است و داخلش یک پیرمرد دیوانه با ریش بلند و موهای پریشان دور خودش می‌گردد و با در و دیوار حرف می‌زند‌. آقای هرابال این گونه است. رسما مجنون است و وسواس فکری دارد.

Image result for ‫هرابال‬‎

از هرابال دو کتابش را بیشتر نخواندم تنهایی پرهیاهو و من خدمتکار شاه انگلیس بودم. این کتاب‌ها مثل هیچ کتاب دیگری نیستند. اولشان برای من جذاب نبود؛ اما کم‌کم همه چیز رنگ عوض می‌کند؛ آن کاخ متروکه پر از هیاهو می‌شود.

فکرش هم نمی‌کنید له شدن مگس‌های لای کاغذهای خونی داخل دستگاه پرس چقدر می‌تواند حال بدهد و موش‌هایی که در  جیب و پاچه‌ی شلوار یک آدم آزادانه و تا حدی سرخوشانه جولان می‌دهند.

آن طرف هم یک خدمتکار داریم که از آن کاغذ پرس کن، بیشتر خل نباشد کمتر خل نیست. آقا هرچه می‌خواست همان می‌شد اما تقریبا.

دقت به جزئیات در حد جنون است. استادی داشتم که می‌گفت هرکس بگوید کاری ساده است یعنی نمی‌داند آن کار چطور انجام می‌شود، حتی اگر بخواهید یخچال خانه‌یتان را درست پر کنید کلی جزییات وجود دارد که باید به آن‌ها دقت کنید.

هرابال این کار را می‌کند. خوب می‌داند هرکاری چطور انجام می‌شود. گویا خودش بعضی از این کارها را در زندگی واقعی‌اش انجام داده، این را وقتی فهمیدم که از شگفتی مرتب با خودم می‌گفتم "آخه اینارو از کجا می‌دونه" که با کمی جست و جو فهمیدم، بله، ایشون از کاغذ پرس‌کنی گرفته تا سوزن بانی را در کارنامه دارد.

با خواندن آثار هرابال، حس نگاه کردن طولانی مدت به لانه‌ی مورچه‌ها را پیدا می‌کنید. قول می‌دهم هرابال حسابی سرگرمتان کند. شاید وقتی بیشتر از او خواندم بیشتر از او نوشتم


برچسب‌ها: هرابال ، چک ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 اسفند 1395 12:08 ب.ظ

 

کاردینال ریشیلیو

دوشنبه 20 دی 1395 08:06 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

تازگی‌ها سه تفنگدارم را به پدرم قرض دادم. در اولین واکنش پس از خواندن جلد اول گفت که چقدر این رشیلیو بد است. گفتم صبر کن هنوز 9 جلد مانده.

سه تفنگدار را که می‌خوانید اول از ریشیلیو بدتان می‌آید. او مقصر همه چیز است.

عالیجناب ریشیلیو، کاردینال سرخ پوش؛(سکوت گرد)

وه که این مرد نماد قدرت مطلق است. سایه‌ی مرده و زنده‌اش روی سر شاه و درباریان سنگینی می‌کند.

صدر اعظم غرق ثروت و قدرت؛ مرد اسماٌ دوم ولی رسماٌ اول آن روزهای فرانسه است.

این مرد خیلی‌ها را کشت و زندانی کرد.

اما بیست سال گذشت، ریشیلیو مرد و حسرتش به دل همه ماند به دل همه؛ به دل مردمی که نمی‌دانستند بالای سیاهی هم رنگی هست. او رفت و مازارن ها از سورخ‌هایشان درآمدن لویی و اطرافیانش نفس کشیدند و هوایی برای مردم نماند.

آن جاست که که دلت برای آقای صدراعظم تنگ می‌شود.



برچسب‌ها: کاردینال ریشیلیو ، عالیجناب ، سه تفنگدار ، سرخ پوش ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 دی 1395 10:20 ق.ظ

 

فلامنکو

شنبه 13 آذر 1395 11:41 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

پاکو، رقص فلامنکو، یا vengo یادم نیست اول کدامشان بود. شاید هر سه‌ی آن‌ها در هم تنیدند. وقتی بار اول پاکو، سلطان فلامنکو را دیدم، با آن تیپ مکش مرگ من دهه هفتادیش (میلادی) داشت Entre dos aguas  را می‌زند؛ شلوار دمپای لی هم پایش بود و خط ریش چکمه‌ای گذاشته بود. فکر کنم وقتی پاکو آهنگ می‌ساخته، رقصنده توی ذهنش بوده. حتی اگر نبوده هم مهم نیست من دوست دارم بوده باشد. حرکات خیلی متین روی گیتارش می‌نشیند؛ لازم نیست خیلی بگردی خودش جور می‌شود. پاکو توی لیست آدم‌های معروفی بود که می‌خواستم ببینمش؛ نشد؛ رفت کنار فروغی عزیزم و فرخزادها.

لغت‌شناسان می‌گوید، فلامنکو رقص کولی‌هاست، رقص روستایی رانده شده است یا حتی رقص شعله‌هاست. همه‌اش می‌تواند باشد؛ این که کولی‌ها پایشان وسط است شکی نیست؛ این رقص مال آدم‌های سرکش است. آوارگی از همه جایش می‌بارد. کمی هیستریک است. آدم چنان پا می‌کوبد انگار حقش را می‌خواهد، شاید از دل کسی که در جمع تماشاگران نظاره‌اش می‌کند. از او رو بر می‌گردانی و همزمان با جمع کردن انگشت‌ها باز می‌خوانیش. عجب بازی سرگرم کننده‌ای می‌شود.

این رقص سوغات اعرابی است که بر اسپانیا سلطه داشته‌اند. زادگاه آن به طور دقیق آندالوس است. بعدها کمی دست به سرو رویش کشیده‌اند. ولی فراگیریش به اواسط قرن 19 می‌رسد.

رقصنده‌ها عمدتا نمی‌خندند، آخر آدم رانده شده خنده‌اش نمی‌آید. این رقص نمایشی است و حرکات مچ دست‌ها کاملا خاور میانه‌ای هستند. بشکن زدن‌ها هم همین طور، به طور قطع همین‌ها داغش می‌کنند. این ور و آن ور دادن دامن هم در رقص چیز جدیدی نیست. اما شاید در این‌جا پر رنگ‌تر باشد. دامن با دست جمع می‌شود با ضربات پا پرتاب می‌شود حواست نباشد در چین آن گم می‌شوی.

گاهی در رقص‌های دو نفره‌اش (زنانه) تقابل موج می‌زند. دست‌ها با هم به بالا پرت می‌شود چشم در چشم، صورت‌های در هم. پای کسی وسط است.

با فیلم Vengo می‌شود می‌فهمید من چه می‌گویم. گیتار، ویولون و تنبور به کنار، پاشنه‌ی کفش و دست زدن‌ها نباشند همه هیچ می‌شود.

در ایران کلاس‌های آموزش فلامنکو چنگی به دل نمی‌زنند. حرکات التقاطی هستند و اصالت ندارند. مراجع خوبی هم در این زمینه ترجمه نشده‌اند. حتی خیلی‌ها به فلانکو، فلامینگو می‌گویند که البته از نظر من ایرادی هم ندارد. حداقل چیزی به گوششان خورده. به خاطر همین فکرکنم لازم باشد هرازگاهی سبک‌های مختلف رقص فلامنکو را ترجمه کنم؛ باشد که چیزهای الکی یاد جماعت ندهند.

البته در روایتی آمده این سبک هنری، 50 زیر شاخه دارد که من به زور یک پنجمش را بشناسم. اما تا جایی که بتوانم کمک می‌کنم شناخت از این هنر که اکثرا رویشان نمی‌شود راجع به آن حرف بزنند، بیشتر شناخته شود.


برچسب‌ها: رقص ، فلامنکو ، پاکو ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 دی 1395 10:25 ق.ظ

 

میلان کوندرا

جمعه 12 آذر 1395 02:59 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

چقدر این مرد، ویژه است. قبل از آن که خواندن کتاب هایش را شروع کنم، عکس‌هایش را دیدم. ساده بگویم دلم را برد. با آن سیگار برگش... دلم می­خواست وقتی تازه از پشت ماشین تایپش بلند شده باشد این عکس را از او گرفته باشند. آخر دکمه‌های پیراهن مردانه‌اش باز است. و لباس تی‌شرتش پیداست. بی‌اعصاب هم نگاه می‌کند. شاید در دلش می‌گوید این لعنتی‌ها از من چه می‌خواهند؟ شاید هم اصلا عکاس را نمی‌بیند و ذهنش در چیزهایی که نوشته، مانده است، یا نمانده و به چیزهایی که باید بنویسد فکر می‌کند.

Image result for milan kundera

عاشق کوندرا شدن مثل همه‌ی عاشق شدن‌هاست. در حال خاصی با او روبه‌رو می‌شوی، چند کلمه که برایت می‌گوید، صدای دیگران همهمه می‌شود ،پس زمینه می‌شود، شاید هم یک لحظه دستت را بگیرد. بار هستیش (سبکی تحمل ناپذیر هستی) این گونه است. مثل اولین باری است که دلت برای یکی می‌تپد و این تپش هرگز از خاطرت نخواهد رفت و هنوز آغاز راه است.

بعد بهتر است بی‌خبری‌اش را خواند، یک کم دست دست کردن و در دو دلی ماندن بعد از دیدار اول بد نیست. تب و تاب بعدش را زیاد می‌کند. یک کم آمارش را می‌گیری، می‌فهمی که این چک، در فرانسه چه می‌کند. می‌فهمی این نی را هم از نیستانش بریدند.

با عشق‌های خنده‌دار و کتاب خنده و فراموشی‌اش انگار به تو زنگ می‌زند، یا نامه‌ می‌دهد. اگر ترجمه‌ی فارسییشان را بخوانی انگار حرف‌هایش را با یک واسط برایت ‌فرستاده که نصف حرف‌هایش را سانسور می‌کند؛ واقعیت این است که از 7 فصل هر دو کتاب 3 فصلشان بریده شده و کتاب‌های ترجمه شده، 4 فصله هستند؛ از آن 4 فصل هم دوباره بخشیش به سه نقطه تبدیل شده. ولی اگر زبان دیگری نمی‌دانید، چاره‌ای نیست، پیام را نصفه نیمه تحویل خواهید گرفت.

اما اوج رابطه، لحظه‌ی وصال، ... جاودانگی است. بعد از خواندنش دلم می‌خواست به او بگویم، لعنتی تو چرا اینقدر خوب و راحتی؟ تو خودت سبکی تحمل ناپذیری که البته من مشتاقانه تحملش می‌کنم.

بعد از جاودانگی باید آهستگی، جشن بی‌معنایی و سپس هویتش را به همین ترتیبی که گفتم خواند، انگار بین کتاب آخر و عشق‌های خنده‌دار یک رابطه‌ای است.

این مرد افکارش سیال است. یعنی آن قدر راحت از این سو به آن سو می‌رود که نهایت ندارد. تحت اثر یک تنش برشی هر چند هم که کوچک باشد، بی وقفه تغییر شکل می‌دهد. به شکل کاسه‌ی سرت در می‌آید یا از طریق سرخ رگ و سیاه رگت راه میافتد و کل بدنت را می‌گیرد؛ از قلبت در می‌آید و دوباره به آن فرو می‌رود.

همه‌ی حرف‌هایش را می‌شود فهمید. همه‌ی همه‌اش را. کوندرا شبیه فیلسوف‌ها فسلسفه نمی‌بافد اما احتمال دارد فیلسوف باشد. آدم­ها را می­فهمد، مثل یک جامعه‌شناس یا روانشناس؛ اما نباید به او چیزی را چسباند فکر نکنم آن‌ مردی که داشت سیگار برگ می‌کشید از این کار خوشش بیاید و اصلا اهل این حرف‌ها باشد. شاید برداشتم از مکالمه‌ی گوته و همینگوی در جاودانگی مرا به این نتیجه رسانده است. راستش در جایی خواندم که حتی اجازه نمی‌دهد کارهایش را تئاتر کنند.

اما راجع به نحوه‌ی نگارشش می‌توانم بگویم آن‌ها را مثل قطعات موسیقی می­نویسد. بالا می‌رود و پایین می‌آید، کند و گاهی پرشتاب می‌شود. یک جا محکم ضربه می‌زند گاهی هم آنقدر آرام می‌نوازد که برای شنیدنش باید سراپا گوش باشی. بازگشت یا تکرار هم دارد که بر4 قسم هستند:

  1. به وضوح یک متن را دو باره تکرار  می‌کند.
  2. متن را دوباره می‌نویسد اما با کمی تغییر (گام بالا یا پایین‌تر).
  3. مجبورت می‌کند یک قسمت را دوباره بخوانی.
  4. یک متن متفاوت می‌خوانی و به یاد یک قسمتی که قبلا خواندی می‌افتی.

راجع به سومی خیلی هم زرنگ است چند بار گفته که اگر حتی یک سطر از کتابم را نخوانی آن را نخواهی فهمید. این حرف مثل یک دستورالعمل است. یک جاهایی مجبور می‌شوی تکرار کنی، آن هم چند بار که یک وقت خدایی نکرده کتاب از کفت نرود.

حرف‌هایی را هم که فهمیدنش یک کم سخت است مثل یک معلم خوب بارها به بیان‌های دیگر برایتان بازگو می‌کند تا شیر فهم شوید ولی کلمه‌ی معلم را برای کوندرا دوست ندارم، آخر معلم خودش را بالاتر از شاگرد می‌داند اما کوندرا هرگز این گونه نیست. او دوست است از جشن بی‌معنایی‌اش فهمیدم که هیچ جیز را مقدس‌تر از دوستی نمی‌داند او چند بار از سه تفنگدار هم می‌گوید؛ بی‌شک دوستی را به هر چیز دیگری ترجیح می‌دهد.

کوندرا همان گونه که با دوست پروفسورش در کتاب جاودانگی حرف می‌زند مرا هم مخاطب قرار داده و می‌گذارد راجع به خودش هم فکر کنم. او در آثارش هیچ یک از آدم‌ها را پست، بد یا هر چیز دیگر نشمرده و فکر می‌کنم اصلا این چیزها برایش مهم نیست، همه چیز را همان‌طور که هست می‌پذیرد و داخلش می‌شود یا دورش را می‌گیرد، بی‌قید است و بی قیدیش را دارد به من هم وا می‌دهد، گفتم که سیال است.

جاودانگیش کلا تصادفی و  بسیار راحت است. کاملا پیداست خودش را به هیج چیز خاصی مقید نکرده. کل رمان مثل خانه‌ی قمر خانم است. این می‌آید آن می‌رود هر کس برای دل خودش در صفحه‌های رمان جولان می‌دهد. خودش هم مثل بقیه آن وسط‌ها چرخ می‌زند، انگار اثر بال پروانه‌ را مجسم کرده.

کتاب‌های کوندرا بعد فیزیکی!! قویی دارند اما صادقانه بگویم جنبه‌ی فیزیکی!!! کتاب اصلا ایجاد ناراحتی نمی‌کند و مثل بقیه‌ی قسمت‌هایش تاثیرگذار  است. اصلا نمی‌شود به آن اروتیک گفت، خیلی فرق می‌کند.

با این اوصاف، نوشته‌های کوندرا روان و قابل فهمند، فکر کنم این کتاب‌ها و باقی آثارش را که هنوز نخواندمشان را چند بار دیگر هم خواهم خواند اما تا اینجایش هم کوندرا کار خودش را کرده است.

 
برچسب‌ها: میلان کوندرا ، رومان ، milan kundera ، ادبیات چک ، جاودانگی ، بار هستی ،
آخرین ویرایش: جمعه 29 اردیبهشت 1396 05:21 ب.ظ

 

یک تصادف دوست داشتنی

پنجشنبه 4 آذر 1395 05:48 ب.ظنویسنده : Paris Mans

 

چقدر خوب شد که تصادف کرد و پایش شکست. آنقدر بد شکست که دیگر نتوانست دروازبان تیم رئال مادرید کاستیلا باشد.

اصولا تصادف‌های خوب را دوست دارم، واقعا اگر تصادف نمی‌کرد و آن خانم پرستار مهربان برای خوشحال کردنش به او یک گیتار نمی‌داد، امروز خولیو ایگلسیاسی در کار نبود.

اولین آهنگی که از خولیو شنیدم، نمی‌دانستم اولین آهنگی است که از خولیو می‌شنوم؛ ترک (Track) که تمام شد بدون ذره‌ای تامل اسمش را پاک کردم و به جایش اسم کوچک خودم را نوشتم و به خاطر همین تا سال‌ها نمی‌دانستم اسم اصلی‌اش "Two lovers" است؛ مدت‌ها جای آن ترک (Track) روی صفحه‌ی مانیتورم بود.

I thought that I was strong
I thought that I was wise
I never let my heart control my mind
I thought that I had it all
I felt my life complete
And love became a word I left behind.
And then
I saw you there
My every breath slipped away
I couldn't speak,
I couldn't think
All I could do was stare.
With just one look in your eyes
I felt the room disappear
All that I could see was you...
We were two lovers,
Two people,
Too much in love to say goodbye.
Now we're two strangers,
Two children,
Too proud to say who's wrong or right.
I tried the best I could
To make you understand
Look at me: I'm not like any other man
But now I've come to see
You're not like all the rest
What we had was special
We could have had the best.
When we make love
We set the night on fire
Caught up in our desire
We never said hello.
Is it as clear to you as it is to me?
We must have been out of our minds
How could we say goodbye?
We were two lovers,,
Two people,
Too much in love to say goodbye.
When we make love
We set the night on fire
Caught up in our desire
How could we say goodbye?
We were two lovers,
Two people,
Too much in love to say goodbye.
Now we're two strangers,
Two children,
Too proud to say who's wrong or right
.

یک بار آهنگ مادر آبی "Mammy blue" را گوش می‌کردم که اتفاقا، پدرم هم در اتاقم بود، خاطرم هست قبل از آن که این ترک (Track) پخش شود، روی تختم دراز کشیده بود و با من که سرم را در مانیتور فرو کرده بودم صحبت می‌کرد. آهنگ که پخش شد نیم خیز شد و گفت آهنگ را می‌شناسد. سال‌ها پیش (احتمالا دهه‌ی 50 شمسی( وقتی در پارک قدم می‌زده از بلندگوی پارک صدایش را شنیده. من حدس زدم که خواننده‌ی این آهنگ همان است که آهنگ مرا خوانده. خوشبختانه پدرم می‌دانست نام خواننده‌اش خولیو است.

آن روز با یک جست و جوی طولانی، با آن اینترنت دایل آپی مسخره که برای خفه کردن صدایش از پتو استفاده می‌کردیم؛ کشفش کردم و فهمیدم انریکه ایگلسیاس Enrique Iglesias که اینقدر محبوب است، پسر اوست؛ اما من پدر را به پسر ترجیح داده‌ام، همیشه.

Oh Mammy, oh Mammy Mammy Blue
Oh Mammy Blue
Oh Mammy, oh Mammy Mammy Blue
Oh Mammy Blue
I may be your forgotten son
Who wandered off at twenty-one
It's sad to find myself at home
Without you
If I could only hold your hand
And say I'm sorry, yes I am
I'm sure you'll really understand
Oh Mammy
Oh Mammy, oh Mammy Mammy Blue
Oh Mammy Blue
Oh Mammy, oh Mammy Mammy Blue
Je suis parti un soir d'été
Sans dire un mot sans t'embrasser
Sans un regard sur le passé-é
Dès que j'ai franchi la frontière
Le vent soufflait plus fort qu'hier
Quand j'étais près de toi ma mère-è-re
Oh Mammy, oh Mammy Mammy Blue
Oh Mammy Blue

شاید 11 یا 12 سالم بود که به بهانه‌ی خریدن کارت اینترنت، یواشکی به پاساژی رفتم که شنیده بودم مغازه‌هایش CD گلچین می‌فروشند. آن جا خیلی دنج و پر از کافی‌نت بود. از پله‌های پاساژ پایین رفتم مغازه‌ها را برانداز کردم به نظرم آمد یکیشان با کلاس‌تر از بقیه‌ی‌شان است. کیف کوله‌ام را سفت چسبیدم و رفتم داخل؛ به فروشنده گفتم، فول آلبوم خولیو ایگلسیاس و الویس پریسلی را می‌خواهم. این چیزها را از دوستم یاد گرفته بودم؛ او هم از برادرش که حدودا 10 سال از ما بزرگ‌تر بود یاد گرفته بود. اصلا به رویم نیاوردم که حرف گنده‌تر از دهنم زده‌ام. فروشنده گفت آماده شدنش چند روز طول می‌کشد، به ذهنم رسید، برای جبران خسارتی که به خودم زده‌ام گلچین آهنگ‌های قدیمی ایرانی‌هم سفارش دهم، بلکه بتوانم پول همه‌اش را از پدرم بگیرم... بعدش هم یادم نمی‌آید چه شد. فقط می‌دانم تمام CD هایی را که گفتم، دارم.

تقریبا همه‌ی آهنگ‌هایش را دوست دارم . چندتایی از آن‌ها جزو بهترین‌هایم هستند، به ویژه آن‌هایی که خیلی نوستالژیکند، مثل نوستالژی "Nostalgie".

Nostalgie... Nostalgia
On se ressemble,
We look like
tu es tendre,
You're tender,
moi aussi...
me too
Nostalgie...
Nostalgia
Je pense à elle.
I think of her
Je l'appelle
I call her
dans la nuit.
in the night
Elle vivait là-bas,
She lived there
au pays du froid
In the cold country
où le vent, souvent,
O the wild wind
m'emporte en rêvant.
Takes me by dreaming
Il neigeait du feu,
It was snowing from the fire
il pleuvait du bleu,
It was raining blue
elle était jolie...
She was pretty
Nostalgie!
Nostalgia
Nostalgie...
Nostalgia
On se ressemble,
We look like
c'est décembre,
this is December
ton pays...
your country
Nostalgie...
Nostalgia
Tu joues tzigane
You play Gypsy
sur la gamme
On the range
de l'oubli.
Of forgetfulness.
Elle avait envie
She wanted
de brûler sa vie
To burn his life
sous un vrai printemps...
In a real spring
Elle avait vingt ans.
She was twenty years old.
Elle a pris la mer
She went to sea
vers un ciel plus clair,
Towards a clearer sky
mais laissant le gris...
But leaving the gray ...
Nostalgie...
Nostalgia
Un amour d'hiver,
A Winter Love
le ciel à l'envers;
The sky upside down
c'était la folie...
It was madness
Nostalgie...
Nostalgia
Parfois, sur la mer,
Sometimes the sea
quand la nuit est claire,
When the night is clear
son prénom revit...
His first name revives
Nostalgie...
Nostalgia
Nostalgie...
Nostalgia
Nostalgie!
Nostalgia

وقتی نامش را جست و جو می‌کردم به چند عکس بر خوردم که حال و روز سال‌های دهه‌ی 70 میلادی را خوب نشان می‌داد. خولیو کنار همسر زیبایش ماریا ایزابل ایستاده است. برای من بین این عکس‌ها و آهنگ بدبخت‌هایش (شما زن‌ها – vous les femmes) یک رابطه‌ای برقرار بوده؛ فقط می‌دانم این آهنگ را در سالی خوانده که از ماریا ایزابل جدا شده. حالا معلوم نیست بدبخت عشق چه کسی شده که کارش با ماریا ایزابل به متارکه کشیده شده است. به هر حال این آهنگش که کمی شنگولی هم هست بر دل می‌نشیند.

Vous les femmes You women
Vous le charme
You charm
Vos sourires
Your smiles
Nous attirent
We attract
Nous désarment
We disarm
Vous les anges
You angels
Adorables
Adorable
Et nous sommes
And we are
Nous les hommes
We Men
Pauvres diables...
Poor devils ...
Avec des milliers de roses on vous entoure
On vous aime et sans le dire on vous le prouve
On se croit très forts, on pense vous connaitre
On vous dit: toujours, vous répondez: peut-être...

With thousands of roses you are surrounded
We love you and without saying it you prove it
We think we are strong, we think you know
You are told: always, you answer: maybe ...

Vous les femmes You women
Vous mon drame
You my drama
Vous si douces
You so sweet
Vous la source
You source
De nos larmes
of our tears
Pauvres diables
Poor devils
Que nous sommes
That we are
Vulnérables
Vulnerable
Misérable
Misreble
Nous les hommes...
We Men
Pauvres diables
Poor devils
Pauvres diables
Poor devils
Des qu'un autre vous sourit on a tendance

А jouer plus on moins bien l'indifférence
On fait tout pour se calmer, puis on éclate
On est fous de jalousie, et ça vous flatte...
Someone else smiles at you
Play more or less indifference
We do everything to calm down, then we burst
We're crazy about jealousy, and it's flattering you ...

Vous les femmes
You women
Vous le charme
You charm
Vos sourires
Your smiles
Nous attirent
We attract
Nous désarment
We disarm

Pauvres diables Poor devils
Que nous sommes
That we are
Vulnérables
Vulnerable
Misérable
Misreble
Nous les hommes...
We Men
Pauvres diables
Poor devils
Pauvres diables
Poor devils

Pauvres diables Poor devils

Image result for julio iglesias isabel preysler photos


اما چه خوب شد تصادف کرد و پایش شکست. شاید بدبختی‌ها گاهی پشت سرشان چیزهای خوبی می‌آورند.


برچسب‌ها: julio iglesias ، two lovers ، Vous les femmes ، Nostalgie ، نوستولوژی ، خولیو اگلسیاس ، موسیقی ،
آخرین ویرایش: جمعه 12 آذر 1395 03:35 ب.ظ